ابراهيم اصلاح عربانى
35
كتاب گيلان ( فارسى )
اسكندر نمىدادند . گيلان در دوران اشكانيان و ساسانيان از اوضاع گيلان هنگام تسلط جانشينان اسكندر و نيز دوران اشكانيان اطلاع چندانى در دست نيست . در آثار مورخان عهد باستان مطلبى كه وضع گيلان را در اين دورهها روشن سازد ملاحظه نمىشود فقط در يكى دو مورد اشارات مختصرى وجود دارد كه دلالت بر استقلال گيلان يا نيمهمستقل بودن اين سرزمين دارد . مؤلف ميراث باستانى ايران ضمن بحث از سرزمينهاى پيرامون مرزهاى ايران مىنويسد : « مىتوانيم گمان بريم كه سرزمينهاى كنار درياى خزر يعنى گيلان و مازندران زير فرمان سلوكيان « 79 » نبودهاند . ارمنستان كه در مغرب آذربايجان و به مرز سلوكيان نزديكتر بود با آنكه استقلال داشت بيشتر از استانهاى بالا زير نفوذ و گاهى خراجگزار سلوكيان بود . گرگان در جنوب شرقى درياى خزر فرمانبردار سلوكوس اول بود . » « 80 » ديباچه « نامه تنسر » نيز اشاره مختصرى به وضع سرزمين « برشوارگر » يعنى گيلان در دوران تسلط سلوكيان دارد . ابن مقفع در اين ديباچه نوشته است : اجداد گشنسب ( جشنسف ) زمين برشوارگر يعنى گيلان را به قهر و غلبه از جانشينان اسكندر بازستده بودند . نامه تنسر به گشنسب يكى از مآخذ معتبر مربوط به ايران قبل از اسلام و دوره ساسانيان است كه توسط عبد الله بن مقفع از پهلوى به عربى ترجمه شد و سپس ابن اسفنديار آن را از عربى به پارسى برگردانيد . از آنچه ابن مقفع در ديباچه كتاب مزبور مىنويسد استنباط مىشود كه گيلان و طبرستان در دوران تسلط سلوكيان داراى استقلال بودهاند . مردم گيلان و طبرستان پس از درگذشت اسكندر سر به شورش برداشته جانشينان او را از سرزمين خويش راندهاند . دوره اشكانيان نيز بسيار مبهم است . ريچارد فراى در فصل چهارم كتاب ميراث باستانى ايران ، كه به بررسى وضع ايران در زمان اشكانيان اختصاص دارد مىنويسد : « در شمال ايران ، در گيلان و مازندران روشن نيست چه مىگذشته است اما از روى قياس با زمانهاى بعد مىتوان گفت كه شاهان پارتى در بخشهاى شمالىتر از كوههاى البرز يا هيچگونه قدرتى نداشتند يا نفوذ ايشان بسيار اندك بوده است . در مشرق درياى خزر ، گرگان همسايه پارتيان بود كه به دست پارتيان افتاد . » « 81 » سلسله اشكانيان به دست اردشير بابكان منقرض شد و سلطنت ايران به سلسله ساسانى منتقل گرديد . اردشير بابكان پس از تسخير فارس و كرمان و جزاير خليج فارس بر اردوان پنجم آخرين پادشاه اشكانى در دشت هرمزدگان پيروز شد و در سال 224 ميلادى دوران پادشاهى را آغاز كرد . هنگامىكه اردشير بابكان به تخت سلطنت نشست در جهت اتحاد و همبستگى اقوام و شهرياران ايرانى در نقاط مختلف اقدامات مهمى را آغاز كرد و تنسر هيربد هيربدان يعنى پيشواى عالى روحانى كه از حاميان اردشير بود با ارسال نامهها و پيامهايى به تمام نقاط ايران شهرياران و فرمانروايان از جمله گشنسب يا جشنسف شهريار گيلان و طبرستان را به همراهى با اردشير و احياى عظمت كشور دعوت كرد . ابن مقفع در ديباچهاى كه بر ترجمه عربى نامه تنسر نوشته چنين مىگويد : « از اردوان در آن عهد عظيم قدرتر و بامرتبه ، جشنسف شاه برشوارگر و طبرستان بود و به حكم آنكه اجداد جشنسف از نايبان اسكندر به قهر و غلبه زمين برشوارگر بازستده بودند و بر سنت ملوك پارس تولى كرده اردشير ( سرسلسله ساسانيان ) با او مدارا مىكرد و لشكر به ولايت او نفرستاد و در معاجله مساهله و مجامله نمود تا به مقاتله و مناضله نرسد . » « 82 » گشنسب شاه برشوارگر يا گيلان به نامه تنسر هيربد هيربدان پاسخ مثبت داده دعوت او را قبول كرد . از نامه مجددى كه تنسر به گشنسب نوشت ارزش و اهميتى را كه وى براى شهريار گيلان قايل بوده است مىتوان استنباط كرد : « از جشنسف شاه و شاهزاده طبرستان و برشواذگر جيلان و ديلمان و رويان و دنباوند ( دماوند ) نامه پيش تنسر هربد هرابده رسيد ، خواند و سلام مىفرستد و سجود مىكند . » « 83 » در دوران سلطنت شاپور اول نيز كادوسيان همراه او به جنگ والرين امپراطور روم رفتند . بدون شك رشادت آنان در كسب پيروزى ايران و شكست امپراطور روم سهم بسزايى داشته است . والرين در اين جنگ شكست خورد و توسط لشكريان ايران اسير گرديد . وى هنگام اسارت چشم از جهان پوشيد ( سال 260 ميلادى ) در طول دوره پادشاهى ساسانيان روابط دربار ساسانى با امرا و فرمانروايان گيلان همواره بر مبانى صميميت و دوستى استوار نبوده بلكه گاه اختلاف آنها به لشكركشى و جنگ نيز كشيده شده است ، چنانكه در برخى مدارك به نبردهايى بين سلاطين ساسانى و ديلميان اشاره شده است . ابن اثير در وقايع دوران سلطنت بهرام گور ، از پادشاهان سلسله ساسانى ، به جنگ او با ديلميان اشاره كرده مىنويسد : پس از آنكه بهرام گور بر خاقان پادشاه تركان پيروز شد به او خبر رسيد كه يكى از سران ديلم با لشكرى انبوه به رى و سرزمينهاى وابسته به آن تاخته و جمعى را اسير كرده است . وى همچنين به غارت و ويرانگرى پرداخته و نگهبانان مرزى آن حدود را مجبور به پرداخت خراج كرده است . بهرام گور ، مرزبان را با لشكرى عظيم به رى فرستاد ؛ سپس خود نيز با تعداد كمى از ياران نزديك خود بدانسوى رهسپار شده به لشكر خويش پيوست . سردار ديلمى از ورود بهرام گور آگاهى نداشت و
--> ( 79 ) . جانشينان اسكندر مقدونى . ( 80 ) . ميراث باستانى ايران ، ريچارد . ن . فراى ، ترجمه مسعود رجبنيا ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، تهران 1344 ، صفحه 235 . ( 81 ) . همان كتاب ، صفحه 305 . ( 82 ) . نامه تنسر ، به تصحيح مجتبى مينوى ، انتشارات خوارزمى ، چاپ دوم ، تهران 1354 ، صفحه 48 و 49 . ( 83 ) . همان كتاب ، صفحه 49 .